کاش می شد به قعر زمان فرو رفت
و در تاریکی اش گم شد
جایی که پیشانی هیتلر هم به اندازه ما سیاه است!
دیگر از یکشنبه ها بیزار شدم
و از بیست و یکم ها
و از ۱۳۸۸
....
مانده ام در کارتان
دردهای بی خستگی
سایه تان پیداست
در شب ترین شب های مـــــــــــن....
مانده ام در کارتان
سوگ های بی تمام
سرخ هاتان پیداست
در صورت گلـگون مــــــــــن...
شانه شانه...کوچ به کوچ... سرگیجه های بی امان
دانه دانه... خاک به خاک... مهر های تا بی نهایت داغناک
.....
در گردی چشمانمان... دستهامان... سیب هامان
شب ها به صبح
صبح ها به شب
...
می پرد خورشیدک از دفتـــــــــر خاطــــــــــــرات مــــــــــــــن!
....